تبليغاتX
نازی جون و همسر آینده اش

نازی جون و همسر آینده اش

یه کوچه و یه عالمه خاطره...!!!!!!

end of this love story

نمی دونم نوشتن توی این وبلاگ بعد از اینهمه مدت بعد از اینهمه اتفاق کار خوبیه یه نه!اما هر شروعی یه پایانی داره...یه پایان تلخ

تلخی که یه زمانی مریضت کرده بود.شبا با انواع قرضا ارام بخش می خوابیدی و صبحا واسه بیدار شدن انگیزه نداشتی.

امین...من تمام تلاشم رو کردم واسه ی با هم بودنمون.اما اگر یکی نخواد دنیائیم تلاش کنی ثمربخش نیست.تلخه اما حقیقته تو نمی خواستی!ملامتت نمی کنم.حق داشتی که تصمیمت عوض بشه!اما کاش واسه جدائیمون دلایل بهتری می اوردی.کاش بیشتر به فکر من می بودی تا احساس نکنم به خاطره پول از عشق گذشتیم.

گذشت...1.5ماه سخت...خیلی سخت.روزائی که ساعتم بدون ناراحتی و افسوس و اه و گریه نمی گذشت.یادگاریات،خاطره هامون،حرفای دیگران،وبلاگمون وهمه چیزائی که منو ثانیه ای به فکر تو می نداخت عذاب اور بود.اخه یکی باید خیلی واسم با ارزش باشه که حاضر باشم غرورم رو بشکونم.و من بارها اینکارو کردم حیف که تو غرق مسائل خودت بودی.

خیرخواهی و اینده نگری دوتامون،خوشبختیه من،راحتیه تو تو گرو جدا شدن بود.باورت می شد یه روزی به اینجا برسیم؟یادته وقتی از جدا بودن حرف می زدم با تندیه همیشگیت می گفتی از این حرفا بدت می یاد؟

یادته تو اون کافی نت لعنتی ازم قول ازدواج گرفتی؟یادته می گفتی ما ماله همیم خره؟می دونم که هیچ کدوم یادت نیست تو سرت خیلی شلوغه.اونقدر که وقت خوابیدنم نداری!.گفتم بازم می گم ارزوم خوشبختیه توئه.بعد از 3سال اونقدر عزیزی که غیر از حس تملک جوئی حس دیگه ایم بهت داشته باشم.برام سخته مثل وقتی که تو خورد شدی!

واقعا خورد شدی؟از چی خورد شدی؟وقتی گفتی برو با یکی دیگه دوست بشو به منم هفته ای یه بار زنگ بزن خورد نشدی؟وقتی تلفن رو روم قطع می کردی؟وقتی با فریاد گفتی دو ماه ولت کنم؟وقتی اونروز تو کوچه با هم گریه کردیم؟وقتی التماس می کردم واسه موندنت؟وقتی از شدت گریه پشت تلفن نمی تونستم حرف بزنم؟وقتی با صدای سرد بهم می گفتی باید منطقی بود؟وقتی هیچ راهی نذاشتی برام؟

بگذریم!

دیگه خیلی دیر شده واسه این حرفا!نمی دونم چند وقته دیگه با یاداوریت لبخند می زنم و از این بغضا خبری نیست!اما کاش زودتر بیاد اونروز.هیچ ادم بی وفائی تو قلب من جا نداره حتی تو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اردیبهشت1389ساعت 20:29  توسط یکی از ما دو تا  | 

 یه روزی همه ی این روزای سخت می شه خاطره.

+ نوشته شده در  شنبه 8 اسفند1388ساعت 9:41  توسط یکی از ما دو تا  | 

یه پست دو نفره

+ نوشته شده در  جمعه 11 دی1388ساعت 14:52  توسط یکی از ما دو تا 

خپل+عکس

/* /*]]>*/ می گم چقدر کیف داره یه روز سرد سر ظهر مقنعه ات رو سرت کنی و لباسات رو بپوشی و سایه ی اکلیلی بزنی و کفشاتو بپوشی بری پیش همسرت.برید مثل همیشه سیب زمینی و اسنک با سس زیااااد بخورید و تو همینطوری که داری اسنک خوشمزه ات رو گاز می زنی یهو همسرت از بالای سرت یه ساک بده دستتو تو از ذوق هدیه ی جدید اسنک رو بندازی تو ظرفش و زود ساک رو باز کنیو ببینی یه عدد خپل نشسته توش و داره با اون چشمای ابیه تا به تاش بهت زل می زنه.همون خپلی که چند روزه پیشش تو یه مغازه که عاشق عروسکاشی دیدیش.از ذوقت جیغ کشیدی و موذیانه به همسرت گفتی واییییی این چه قدر چیزه خوبیه واسه جایزه دادن:))))) هیچ می دونی چقدر ذوق زده شدم و واقعا به این خپلی خیلی احتیاج داشتم.خیلی خوشحالم چون برام یه سورپرایزه واقعی بود. مرسی هزارتا مرسی -- دارم به این فکر می کنم مرده ایده ال واسه خانما چه جور مردیه؟؟ *"آقایون همین که خوش لباس باشند، شکم گنده نباشند، تمیز باشند و خوشبو و شیو شده و  در راس همه این ها هم خوش اخلاق و یک کمى هم رومانتیک دیگه هیچى لازم ندارند ما خانمها مخلصشون هم هستیم:))" من از مردایی که همه چیو می برن زیره پرچمه دو دو تا بدم می یاد خیلی زیاد.منطقی بودن خیلی فرق داره با یوبس بودن. گاهی دیوونه بازیا به ادم کمک می کنه که یه خورده از قید و بند رها بشه ازادانه بخنده شیطونی کنه زیبائی های طبیعی رو درک کنه از ته قلبش زندگی کنه. واسه من بعضی وقتا قهوه خوردن دو نفره کنار شومینه در حالی که هوا ابری و سرده و گوش دادن به یه موزیک لایت اوج دیوونه بازی می تونه باشه. و خوشحالم از اینکه با مردی هستم که درکم می کنه البته اگر شرایط اجازه بده. الان اگر بخوام چشامو ببندم و یه موقعیت ایده ال رو ترسیم کنم به این شرحه:من و همسرم دست همدیگه رو گرفتیم و داریم تو یه مرکز خریده بزرگ قدم می زنیم.همه جا پر از ارامشه،ارامش محض...نه تقلبی،نه تظاهراتی،نه جنگی... دستامون پر از خریدائیه که کردیم.نه استرس دارم نه دغدغه ی هیچیو.نزدیکه ولنتاینه و همه جا پر از روبان قرمز و قلبای تزئین شده اس کاکائوهای بزرگ و خرسای مهربون قهوه ای... خدایا من به این شرط پا به دنیا گذاشتم که زندگی کنم.الان همه کاری می کنم غیر از زندگی... دیگه از شبکه ی voaبدم می یاد. دیدن صحنه های کتک خوردن مردم بدنمو به لرزه می ندازه.پر از اشک و نفرت می شم پر از کینه و نفرین و هر حس بدی که روزامو خراب می کنه. می خوام غرق بشم تو اون مرکز خرید در حالی که دستام تو دستای همسرمه و چشام به اون قلبای قرمزی که با روبانای طلائی تزئین شده ان... *از کامنتدونیه مرجان نوشتم...که همه ی خانما به اتفاق زیرشو امضا کردن:دی +عکسمم تو ادامه مطلبه.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 16:50  توسط یکی از ما دو تا  | 

چرا بلاگفا؟!

من تقریبا 4ساله که وبلاگ نویسی می کنم.اولین وبلاگمم توی بلاگفا ساخته شده بود و البته هنوز پا برجاس.

وبا سرورایی مثل بلاگفا،پرشین بلاگ،بلاگر،ورد پرس افتاب بلاگ و پارسی بلاگم کار کردم.

هر کدوم در عین حال که یه مزیت خوب دارن که باعث جذب بلاگر می شه نکات منفی هم دارن که بعد از یه مدت با توجه به خواست بلاگر از وبلاگش ممکنه مجبور به کوچ بشه.

من اگر بخوام به کسی که تمایل داره یه سروری رو انتخاب کنه و وبلاگنویسی رو شروع کنه پیشنهادی بدم اولین چیزی که بهش می گم اینه که تکلیفش رو با خودش معلوم کنه.ببینه از اون وبلاگ چی می خواد؟

وبلاگش تو چه کتگوری و دسته ای قراره وجود داشته باشه.بلاگفا واسه یه کاربر و بلاگر متوسط کاملا جواب می ده.

در واقع واسه شروع وبلاگ نویسی بلاگفا می تونه چیز خوبی باشه.به خاطر کنترل پنل ساده و قابل فهمش که فکر می کنم بهترین ویژگی مثبت بلاگفا همینه.

پرشین بلاگ هم تقریبا هم ردیفه بلاگفاس البته با کنترل پنل کاملتر و کمی پیچیده تر.(به نظرم این دو تا سرور واسه وبلاگائی با موضوعات غیر تخصصی و شخصی خیلی کاربردین.و تجربه ی دوستانم بهم ثابت کرده که بلاگفا از نظر امنیتی تو رده ی بالاتری وجود داره.

افتاب بلاگ کپی شده ی ورد پرسه اینو بعد از چند بار پرسه زدن تو صفحه ی مدیریتش می شه فهمید.

اما بلاگرائی که دوست دارن وبلاگ حرفه ای با قالبای خیلی متنوع و البته حرفه ای و تخصصی داشته باشن ورد پرس بهترین انتخابه.اما یه مشکلی داره درسته ورد پرس اوپن سورسه منتها خیلی دست کاربرای لیمیتش رو باز نمی ذاره که اونم با پرداخت مبلغی قابل حله.در واقع با ارتقای درجه ی کاربر می شه از تمام امکانات این برنامه ی کدباز لذت برد.

واسه من گشت و گذار کردن توی کنترل پنلش خیلی لذت بخشه.و همینطور کسانی که دنبال یه هاست مطمئن واسه زدن سایت می گردن ورد پرس خیلی کمک کننده اس.

بلاگر سروریه که به پشتوانه ی گوگل خیلی از کاربرا از جمله خوده من رو جذب کرده.کسائی که نصف روزشون رو تو این موتوره جست و جو می گذرونن بی برو برگرد طرفداره سر سخته بلاگرم هستن:دی اصلا مگه می شه گوگل سرویسی ارائه بده بشه بهش خورده گرفت؟؟؟!!!:))

بلاگر واسه هر نوع وبلاگی کاربردیه.تنها مشکلی که منو خیلی اذیت می کنه سرویس کامنتینگشه!در مقایل بدون دردسر از گوگل ریدر پشتیبانی می کنه و مثل لینکدونیه این وبلاگه ما اینقدر شیر تو شیر نیست:( و امنیت بالاش و امکانات خیلی زیادی که می تونه از وبلاگتون یه خونه ی مجازی عالی بسازه.

+من سعی کردم از تجربیات عینیه خودم بنویسم اگر کامل نیست شرمنده.و اگر سوالی داشتید من با کمال میل راهنمائی می کنم.

+این پست یه پست اضافه بود که با درخواست این دوست عزیز نوشته شده.که اصلا هیچ سنخیتی با وبلاگم نداره.اما اینترنت و مخلفاتش :دی یکی از بهترین سرگرمیهامه و مرتبط با رشته ام.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 22:2  توسط یکی از ما دو تا  | 

روزای شیرین بعد از قهر کردن

شنبه رفتیم بیرون.

سره اینکه من کفششو لگدمال کردم یه دعوای توپ کردیم تا دیروز نه دیشب که من دوباره تکست دادم بیا دوست بشیم دیگه بسه:دی

ما کلا دو ماه یه بار به صورت روتین باید یه چند روزی رو تو قهر بسر ببریم!!حالا اگر یه موضوع خوب و قابل توجهی پا داد که چه بهتر اما اگر چیزی نبود که بشه یه چند روزی رو بهونه کرد به همین موضوعات خیلی خوب و خیلی قابل توجهی چون چرا کفشمو لگد کردی؟ چرا موهاتو اون مدلی که گفتم درست نکردی؟ چرا باز این کاپشن چرم زشت رو پوشیدی؟و....می سوزیم و می سازیم.

+زیپ عزیزم امیدوارم هر چه زودتر با سلامت برگردی پیش عشقت...

+تو پست بعد عکسمو می ذارم...قول می دم:)


+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 12:30  توسط یکی از ما دو تا  | 

hate

سلام سلام.

اینروزا حال خوبی ندارم.نه جسمی نه روحی.تب دارم و چشام می سوزه و...درسای دانشگاهم که روزبه روز بیشتر می شه.

از یه طرف تحقیق و پروژه ها از یه طرف مبحثای پیچیده ی جزوه هام.

چند روزه پیش همسرم به خاطر یه مشکلی با مدیرش دعواش می شه و می یاد بیرون وقتی فرداش واسه تسویه حساب می ره مدیرش باهاش صحبت می کنه و اون می مونه دوباره.

با اینکه من با رفتنش موافق بودم اما خودش چون از اونجا راضیه خواست که بمونه.در هر صورت من به خاطر یه سری دلایل دلم نمی خواد اونجا کار کنه...اما مهم خودشه.

  فاینال زبانم دادم امروز جوابش رو گرفتم دوباره از 27ام کلاسام شروع می شه.یه خورده سخته که خسته از دانشگاه بیام خونه بعد نیم ساعت برم کلاس دوباره.اما هر طوری شده باید ادامه بدم حالا که اخراشم دیگه حیفه ول کنم.تازه الان می فهمم چقدر توی لیسنینگ ضعف دارم.

امروز با خواهرم رفتیم بیرون هر قدمی که بر می رفتم مردا عمدی یاغیر عمد بهمون طعنه می زدن.حسابی حرصم گرفته بود یکی که راحت دست کثیفشو مالید به پام.تا اومدم برگردم گم شد لای جمعیت...این حیونا از جاهای شلوغ سواستفاده می کنن و کارشون رو می کنن بعد سریع گم می شن.اه اه خیلی ناراحتم...دیگه حالم از این کشور بهم می خوره لعنت بهش...

+گوشیتو چرا خاموش می کنی؟؟؟؟؟نه بگو چرا خاموش می کنی؟؟؟؟

+دلم فریبا دوست جدیدمو می خواد...دارم عاشقش می شم.

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 22:42  توسط یکی از ما دو تا  |